تبليغاتX
شعر

شعر

تو اگر میدانستی که چه زخمی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن

چه کسی؟

چه کسی وسعت اندوه مرا باور کرد؟

                                               چه کسی؟

چه کسی روی سیاهم همه را شبنم کرد

                                             چه کسی؟

چه کسی شاخه گلهای درونم همه راپرپر کرد؟

                                           چه کسی؟

چه کسی بود که  بشکست صدایم به سکوت؟

                                         چه کسی؟

چه کسی سنگ صبور دل من خواهد بود؟

                                       چه کسی؟

چه کسی  غصه عالم همه را قسمت کرد؟

                                      چه کسی؟

چه کسی دست مرا با دست گرمش گره ای خواهد زد؟

                                     چه کسی؟

چه کسی  نام مرا در تا به سحر زمزمه خواهد کرد؟

                                    چه کسی؟

چه کسی..........................................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1383ساعت 22:17  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

را تو بر مسافر تنهایی خیلی سخته

شکستن هم غریبه اینجا همیشه سرده

بازم دلم گرفته ز آسمون آبی

دنیا واسم غریبه مونده مث سرابی

هیچی نمونده باقی جز خونه خیالی

راتو برو مسافر اینجا  همه چو سنگند

با آسمون دورنگ و با خوبی باز میجنگند

راتو برو مسافر بارون غم میباره

پشت سر مسافر گریه شگون نداره

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1383ساعت 18:20  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 17:29  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

بی تو هرگز

 تو پرواز ميکنم من،تا به آسمون آبی

بی تو من مثل يه مرداب،پر موندگی سياهی

شب و روز وقتی تو باشی واسه من دنيا بهشته

اگه تو نباشی پيشم زندگيم تاريک و زشته

ميخونم اسم تورو تا با يادت زنده بمونم

اسم تو چقدر قشنگه،تويی اون آروم جونم

دل من ميگيره بی تو، ميميره وقتی نباشی

نميخوام زنده بمونم تو اگه ازم جدا شی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 17:25  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

بی تو هرگز

 تو پرواز ميکنم من،تا به آسمون آبی

بی تو من مثل يه مرداب،پر موندگی سياهی

شب و روز وقتی تو باشی واسه من دنيا بهشته

اگه تو نباشی پيشم زندگيم تاريک و زشته

ميخونم اسم تورو تا با يادت زنده بمونم

اسم تو چقدر قشنگه،تويی اون آروم جونم

دل من ميگيره بی تو، ميميره وقتی نباشی

نميخوام زنده بمونم تو اگه ازم جدا شی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 17:25  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

من و شما

من چشام دوباره ابری ای نشونه شکفتن

تو زبون بی تکلم تو بهونه نگفتن

تو اگه حریر و مخمل تو اگه ظریف و ململ

من و قصه قدیمی،من و اشتیاق اول

تو اگه تبلور عشق تو اگه بلور بارون

من و هر چی انتظاره ، هم قبیله ایم و هم خون

یه کتاب مینویسم که تو اون همش تو باشی

یه کتاب عاشقونه واژه واژه اش تو باشی

تو نماز آرزو رو به سپیده اقتدا کن

ای تلاقی من و عشق با من عاشقونه تا کن

من اگه دلم شکسته تو شکسته بند اون باش

مث بوسه های بارون واسه خاک همزبون باش

توی کوچه های پر کوچ دل به رسم ایل بستم

به چشای ایلیاتیش رفتم و دخیل بستم

از شبای من نه ماهی نه ستاره ای در اومد

قبله قبیله من صبر انتظار سر اومد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 17:17  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

میدانیم

هر دو خوب ميدانيم ...
خوب مي فهميم و از راز دل هم خبر داريم ...
چه احتياجي به سخن گفتن است؟! ...
حرف زدن چه لزومي دارد؟! ...
دستهاي حلقه شده در هم ما ... لبخند شيرين ما ...
خود گوياي مكنونات قلبي ما هستند ...
ما بدون آنكه حرفي بزنيم ...
از عمق احساسات هم خبر داريم ...
از سوز هم آگاهيم ...
در قلوب ما ... آسايش حكمفرماست ...
آسايش به خاطر آگاهي از صداقت ... صميميت و وفاداري هم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 17:8  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

بازم گلایه

باید بگذاری و بگذری
نگو که دوستم داری
نگو که رفتنت جشن ویرانی من است
هیچ نگو
که از نگاهت همه چیز را می خوانم
همان گونه که تو از سکوت من.
تو عصیان تردید را در وجودم دیده ای
و فریادهای ترس آور اندوه را از اعماق وجودم شنیده ای
پس بیا و بگذر
تو را عابری خواهم پنداشت
که با عبورش از سرزمین جنگ زده ام
برای مدتی هر چند کوتاه
آبادی را به من بازگرداند
و یک شب آرام و بی صدا
مثل پرواز یک رویای شیرین
از کنار من گذشت و رفت
آری عزیزم!
باور کن گلایه ای از تو نیست!
گلایه از خویش است و از پیشینیان
که هر یک گوشه ای از وجود مرا نشانه رفتند
گوشه ای از شور مرا ، نشاط مرا
و حال جز ویرانه ای از من باقی نیست
باور کن گلایه ای از تو نیست
که اگر اندکی امید در من زنده شد
به یمن قدم تو بود
باور کن
به جان تو سوگند
از تو گلایه ای نیست اگر بگذاری و بگذری

آمدنت درست به موقع بود
آمدنت مثل نزول یک پیامبر بر قومی ازدست رفته درست به موقع بود

نه دیر و نه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 16:36  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

حرف دلتنگی تقدیم به ماه در باران شب

کاش می دانستی

کاش میدانستی ، شوق دیدار تو در سر دارم

 

کاش میدانستم

کاش میدانستم، که اگر باز بگویم با تو

                            از تو چه پاسخ دارم

کاش میدانستی

کاش میدانستی،که به اندازه این فاصله ها

                           من از این فاصله ها بیزارم

کاش میدانستم

کاش میدانستم ، که چه در سر داری

                          چیست برهان دمی لطف و دمی آزارم

کاش میدانستی .........

کاش میدانستم .........

 

چه بگویم با تو؟

چه بگویم از تو؟

به که گویم جز تو ؟

 

چه بگویم با تو

                  تو که هر قصه من میدانی

چه بگوم با تو

                 تو که احوال پریشان مرا میدانی

 

چه بگویم از تو

                نشود گفت همه جور تو در یک دفتر

چه بگویم از تو

                که چه کرد شمع به پروانه

               نه ............ از آن هم بدتر

 

به که گویم جز تو

             همه لب تر کرده ز پیمانه شب

                            مست خوابند همه

این همه مست کجا هوش شنیدن دارد

 

به گه گویم جز تو

             من در این خلوت تاریک.در این کنج اطاق

این همه دیوار کجا گوش شنیدن دارد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 16:12  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

(( این بار برای تو و به بهانه تو . ))

گلايه

 

همیشه از نبودنت نوشته ام برای تو

ز دوری و فراق تو فزونی جفای تو

 

نمانده جز گلایه ها دگر به شعر و دفترم

بیا امید بودنم که گویم از وفای تو

 

اگر چه دوری و جدا نمیروی زخاطرم

به جان عاشقت قسم نمیکنم رهای تو

 

به این سرودن از فراق و این گلایه ها قسم

نمانده آرزو به دل جز حسرت لقای تو

 

اگر چه نارفیق غم همیشه بوده یار من

ولی غمین نبوده ام چنین که در ورای تو

 

کبوتر محبتت ز بام من پریده است

به ما نظر نمیکند چرا دو دیده های تو

 

نمیکنی تو یاد من نبوده ای کنار من

نیامدی که سر نهم دمی به شانه های تو

 

بیا به سوی خانه ام که قصر بودنت شود

بدون تو چه خانه ای خرابه قفای تو

 

نصیب من زعشق تو اگر چه جز گلایه نیست

بیا برای دیدنم به دیده جای پای تو

 

فراق اثر نمی کند نمیروی ز خاطرم

مگر که جان بگیریم زسر شود هوای تو

 

همیشه در نبودنت به سینه زانوی غم است

بیا و سر به سینه نِه که غم رود زجای تو

 

تمام جای خالیت زبی کسی پر است و بس

بیا که بشکند سکوت دل صدای تو

 

دگر به بستر این دلم نفس شماره میزند

دوای درد این دلم کجاست بوسه های تو

 

بیا که دست در موی تو ببوسم آن دو لاله را

که نیست جای بوسه ام بجز به گونه های تو

 

اگر تو آمدی دگر گلایه ای نمیکنم

که پر شود ترانه ها از عشق بی ریای تو

 

اگر نظر کنی به من دو عالمی مرا بی است

وگر قبول دل کنی که میشود فدای تو


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 16:11  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

ناگفته

قصه يه عشقت باز تو صدامه.............تو شب مستي باز سر رامه
يه نفس بيشتر فاصلمون نيست.........چه تك و تابي باز تو شبامه
تو كه مهتابي تو شب من..............تو كه اوازي رو لب من
اومدي خوندي...شكله لبات..............تويي تو يارم يادمه من
شب به اون چشمات خواب نرسه....به تو ميخوام مهتاب نرسه
بري اونجا اونجا كه ديگه...........به تو دسته افتاب نرسه
عاشقت بودن عشقه منه..........اينو قلبم فرياد ميزنه
گريه ي مستي داره صدام................صدايه عاشق شدنه  
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 16:1  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

تقدیم به............

عجب اي دل عاشق تو هم حوصله داري تو اين سينه نشستي هزار تا گله داري

يه روز عاشق نوري يه روزي سوت و کوري يه روز مثل حبابي يه روز سنگ صبوري

پر از شک و هراسي هميشه بي حواسي پر از حرفي و خاموش يه قصه و فراموش

پر از راز نگفته يه کوله بار بر دوش يه بي طاقت خسته به انتظار نشسته

يه روز رفيق راهي سفر پاي پياده به اندازه عشقي پر از حرفاي ساده

واسه روزاي رفته سفر قصه خوبه چراغ روشن راه قشنگي غروبه
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 16:0  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

دلتنگم

ميون آتيش بازي
چشماي تو قدم زدم
شايد كه باورت بشه
معني عشق و بلدم
نگاه تب دارم و تو
چشماي تو جا مي ذارم
به خاطر ديدن تو
پنجره رو وا مي ذارم


يه معني تازه مي دي
به شعر دل سپردگي
با تو چه سبز و روشنم
بي تو محال زندگي
يه معني تازه مي دي
به شعر دل سپردگي
با تو چه سبز و روشنم
بي تو محال زندگي
با تو چه سبز و روشنم
بي تو محال زندگي
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 15:52  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

مست

دنيا رو من مي بـينم ،توي چشاي خسته اَت
سايهء غم نشسته ،
روي لباي بسته اَت روي لباي بسته اَت
قفل سُـکوتُ بشکن ،دنياي ما قشنگه
دنياي پاک عاشق ،
آسمونش يه رنگه آسمونش يه رنگه

قلب من از تو روشنه ،بَرکـَتِ صبح روشني
بي تو نميتونم باشم ،هر جا برَم تو با مني
بخون توُ خونه چشام ببين فقط تورو ميخوام
بخون توُ خونه چشام ببين فقط تورو ميخوام
دوسِت دارم دوسِت دارم ،توُ زندگي تورو دارم
دوسِت دارم دوسِت دارم ،توُ زندگي تورو دارم

تو خلوت يه کوهي ،غروب چشمه ساري
يه آهوُي نجيبي ،پرندهء بهاري پرندهء بهاري
تـَنِت مثه کويره ،کوير گرمو خاکي
تو تشنه اي وليکن ،
هميشه خوبو پاکي هميشه خوبو پاکي

قلب من از تو روشنه ،بَرکـَتِ صبح روشني
بي تو نميتونم باشم ،هر جا برَم تو با مني
بخون توُ خونه چشام ببين فقط تورو ميخوام
بخون توُ خونه چشام ببين فقط تورو ميخوام
دوسِت دارم دوسِت دارم ،توُ زندگي تورو دارم
دوسِت دارم دوسِت دارم ،توُ زندگي تورو دارم   [

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 15:47  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

مست

اون دوتا مست چشات
منو خوابم ميكنه
ذره ذره اون نگات
داره آبم ميكنه

اون دوتا مست چشات
منو خوابم ميكنه
ذره ذره اون نگات
داره آبم ميكنه

داره ميميره دلم
واسه مخمل نگات
همه رنگي رو شناختم
من با اون رنگ چشات

مثل يك روياي خوش
پا گرفتي تو شبام
از يه دنياي ديگه
قصه ها گفتي برام

هنوز از هرم تنت
داره مي سوزه تنم
از تو سبزه زار شده
خاك خشك بدنم

دستاي عاشق تو
منو از نو تازه ساخت
دل نا باور من
جز تو عشقي نشناخت

داره ميميره دلم
واسه مخمل نگات
همه رنگي رو شناختم
من با اون رنگ چشات
همه رنگي رو شناختم
من با اون رنگ چشات
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 15:43  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

..........عكس يادگاري..........

وقتي گرفتي عكس من را يادگاري

تنگ غروب روز زيباي بهاري

دست مرا محكم شمردي ، قول دادي

از روي قلبت تا ابد پايين نذاري

يادت مي آيد زير باران عهد بستيم ؟

حرف جوابي را به دنيامان نياري

شايد هزاران سال شد آن چند هفته

چندي كه من را دست غم ها مي سپاري

من كه تو را مثل خدايم دوست دارم

تنها اگر بگذاريم ، رحمي نداري

حالا براي خاطر آن روزگاران

عكس مرا پاكش بكن گاه و گداري  
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 15:41  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

دلم تنگ شد

دلم می خواست این جا بودی

دلم برات تنگ شده

دلم فقط تو رو می خواد

امروزکه رفته بودمبیرون همش در این فکر بودم ای کاش تو پیشم بودی

گفتی دلت که برام تنگ میشه به قلبت نگاه می کنی . ولی نمیدونی من روزی چند هزار بار به قلبم نگاه می کنم

دلم می خواد واسه یه ثانیه هم که شده پیشم باشی 

ولی ثانیه ها شما ها خیلی بدید  چرا انقدر دیر می گذرید من که میدونم اگه عشقم پیشم باشه تند تند می گذرید

دوری ها از شما هام بیزارم  ای کاش هرگز وجود نداشتین

راستی  یادت نره  یه دفعه . من خیلی  دوستت دارم .

اصلا من حسودم . حتی به لباسات حسودیم میشه

وای  چه قدر دلم تنگه برات

فاصله ها فاصله ها اونو به من برسونید

فاصله ها فاصله ها درد منو  نمیدونید . لعنت به  دوری

    **فقط یادت نره که من خیلی دوستت دارم**

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1383ساعت 17:26  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

سلام عزیز ماه در ..................

سلام مهربونم . این شعر یکی  از  حرفای  دلم به  تو  تنها خوبه دنیا . تقدیم به  اون قلبه پاکت

صدای پای تو زیباست همانند طپش قلبم هنگامی که میدوی تا از من جدا شوی

صداي خنده ي تو زيباست . لب هاي تو زيباست زماني كه جمله ي دوستت دارم

را سرودي چشمانه تو زيباست هماننده تكه ابري بهاري زماني كه براي دل شكسته ي

من گريستي . سكوتت نيز زيباست . سكوتي كه هميشه مرا به سوي تو ميكشاند

اين همه زيبايي  است كه اسير كرده مرا. همه ي احساساتم را . ولي من اين تك سوال را

از دل رسوا شده ام مي پرسم .............****تو مرا بهر چه مي خواهي****



+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1383ساعت 17:22  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

بهار شاد شرمت باد

كاش كوچه ما , غيبت عشق گمشده ات را مي فهميد 

تا اين چنين نوراني غرق ستاره به پيشواز خانه تكاني امسال نمي رفت

بهار شاد شرمت باد

عشق همان برق نگاهت در شب تار شباب من است

شيدايي همان سيب سرخ لبانت است

مرا در بدنت بميران , جاودانه

مرا بگردان دور خودت چون كودكي , مستانه

بيارا , بيازما تنم را چون شهريور تنت

انديشه كن لحظه اي در اين بي تابي ام

مترسانم از نازنيني ناز چشم ربابت

نفس بگير, بخرام , بكش در حرمت ناز نگاهت

لاله و لادن قدمت , آغوش گرمم نفست

آسوده ام  كردي وصف ناشده آرميدي در من چون اشك خموش

اين همه ياس سپيد پيشكش اين همه رسوايي تو

پس از اين راحت خواهم آسود در اين گور خموش

بهار شاد شرمت باد

زمستان سيه رخ امسال آيينه چشمت باد

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1383ساعت 19:55  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

شبستان نگاه

 شبستان نگاه

آن چراغ بی گناه

در شمعستان آرزو

آن نگاه بی گناه

که همچون ستاره کوچکی

خموشانه

با حسرت فراوان

در آخرین لحظات شب

منتظر طلوع خورشید

ولی افسوس........

که طلوع خورشید

غروب ستاره است

ولی این ستاره لجوج

بی صبرانه انتظار میکشد

در مقام زنده گی

در دیار بنده گی

درنگاه پر غبار در گلستان پر زخار

در میان چشم و گوش

این سکوت مرگبار

در طلوع زنده گی

در غروب بنده گی

این شراب زنده گیست

این مقام زنده گیست

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1383ساعت 19:52  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

دیار....

 

در دیاری که همه اواره به دنبال تو میگشتند**نیافتند خدا را و به دنبال تو میگشتند

در فضایی که همه مست ز هستت بودند**کهکشانی و ملائک دیوانه ز دستت بودند

همه شب رویا را دنبال تو میگشتم**نفهمیدم که رویا را دنبال خدا میگشتم

ز خود بی گانه زغم اواره بودم**ز عشقت سرمست زتو دیوانه بودم

من زتو عالم اواره ز من ها کردم**من ز تو عشق پوشانده به تن ها کرد

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1383ساعت 19:40  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

زير پرچين خيال

ديشب انگار ، زير پرچين خيال خوابم برد

دفتر خيس خيال آلودم ، از نگاه خسته ی من آزرد

به خودم ، به درختان قطور حسّم

جمله ای با نقش غم ها که چرا؟

هيچکس از باغ خيالم حتی  ،  خوشه ای هم نچشيد.

همگي رنگ به تضرّع رفتند

بارالهي که قسم

هيچکس از چشمه ی عشقم حتّي ، مشتي از حس نچشيد.

 

***

کهنه ی خسته ی وصف آلودم ، که به جان آغشتم ، از دلم چرکين است

جامه ی کهنه ی عمری که به عشق پا برجاست ، زير پاها ماندست.

 

کاش کوير بودم من ، بار احساسم سبکتر مي بود

فاصله ناچیز است ، بين شن ها و خدا ...

شايد اين بار کسي از من خواست ، آب احساس سراب آلودم

کاش کوير بودم من . . .

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1383ساعت 19:36  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

دل

ديشب كنار پنجره به ياد تو ستاره بارون شدم
دوباره توي هواي كوچه به خاطرت خيس از نم بارون شدم
ديشب دوباره چشام هواي چشماتو كرد
ديشب دوباره دلم دلتنگيه دستاتو كرد
ديشب دوباره درو به خاطرت نبستم
ديشب دوباره دلو براي تو شكستم
ديشب كه دفتره عشقو ورق مي زدم
دوباره اسمتو تو گوشه گوشه اون نوشتم
ديشب ديدم ديگه داره دلم برات تنگ ميشه
فاصلمون خيلي وقته كه داره پررنگ ميشه
اگه دوباره نخواي بياي كنارم
نمي دونم بدون تو تا كي طاقت ميارم
اگه باور كني كه دستام بدون تو سرد و زمستونيه
اگه باور كني كه چشام تو حسرتت ابريو بارونيه
شايد باور كني كه دلم هنوز پيش دلت زندونيه
+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1383ساعت 19:28  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

زمستان

زمستان عاشقي

 

تو  مي دانستي   تكه   پاره   كاغذ   پاره اي   از   من   براي   شروع  تابستان   برفهاي  آن  روز  بود  .  با هزار  ناز  و  عشوه  دلم  را  شكستي ,  اما  گرفتي  و  فرار  كردي  دوان  دوان , نگاه آخرت  من  را  آب  كرد ,  سرازير   در  كوه  و  برزن  خاطرات  جواني  من  و  تو  و  ترنج   رخ  تو  , گفتي  هرم  صداي  من  غوغا  و  قيامت  مي كر د  يادت  است  , سنگ  فرشها  در قدمت  و  قا متت   من  را  غبار  خانه  تان  كرده  بود  , هر  روز  سر  مي ز دم  و   ما نند  بچه  ها  زنگ  مي  زدم  و  فرار  مي  كرد م  ,هنوز  صداي  زنگ  در  گوشم  شوق كودكي ر ا د ر  من  سرازير  مي  كند  .

هنوز  دستات  در  دستم  است  و  بويت   همين  نزديكيهاست  .

ياد م  هست  گفتم  هميشه   بيا  ,  گفتي   اما…… .

گفتم  هميشه   بيا ,  گفتي  اگر…………

هنوز  روي  سكوي  خانه  تان  نشستم  بيا ……تك نازنينم .

 

 

تقديم به افسون عزيزم

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1383ساعت 19:23  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

پایان

     پایان**

ای آنکه نقش سبز دلت مثل آب بود

باور نمی کنم که نگاهت سراب بود

با من بگو سکوت تو پایان قصه نیست

یعنی تمام قصه ما نقش خواب بود؟

یادش بخیر روز نخستین عشقمان

آن لحظه ها همیشه پر از التهاب بود

امشب به یاد عشق تو فریاد می زنم

ای آشنا که در دل تو آفتاب بود

ای آنکه نقش سبز دلت مثل آب بود

باور نمی کنم که نگاهت سراب بود...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1383ساعت 18:56  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

من

يك سال نقش فاصله هامان سكوت بود 

شايد براي حرف زدن از عشق زود بود

اي كاش قفل سخت سكوت تو ميشكست

يا در نگاه سرد تو خورشيد مي نشست

من موج خسته بودم و تو ساحلم شدي

با يك نگاه ساكن شهر دلم شدي

اكنون ولي به ساحل باور رسيده ام

ديگر گذشت فصل و به آخر رسيده ام

آري كوير تشنه به باران نمي رسد

اين قصه تا ابد به پايان نمي رسد...

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1383ساعت 18:54  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

یه قاب

يه قاب عكس خالي

يه خونه ي سوت و كور

يه دست سردو خسته

يه قلب پر خون و خورد

يه آدم نشسته

كه قلب اون شكسته

يه آدم بي صدا

كه بغض گلو شو بسته

 

كسي از اون نپرسيد

چرا صدات گرفته

چرا خنده رو لبهات غريبگي گرفته

 

نه آدمي نه قلبي

نه همدمي نه حرفي

يه بار از اون بپرسه

دلت چرا گرفته؟

 

چرا دلت گرفته

چشات بارون گرفته

چرا تو دنياي تو

سكوت خونه گرفته

 

نه هيچ كسي نپرسيد

نه هيچ كسي نفهميد

يه روز تو بي كسي هاش

واسه هميشه خوابيد

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1383ساعت 17:53  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

اشتباه ساده

 

گفتي ستاره ماندنيست، ديدي ستاره هم شكست!؟

                                عهدي ميان ما نبود ،عهدِ نبسته هم گسست!!

اين خوابِ سبز از ابتدا ، يك اشتباه ساده بود

                                يك اشتباه ساده كه ، آخر مرا در هم شكست

از دست زخم روزگار، به غم نشسته بود دل

                   به غم نشسته بود ، باز ، ديدي كه در خون هم نشست

گفتم چه غم از حادثه ، وقتي تويي سد ، سيل را

                     ديدي خيالي خام بود ، ديدي كه اين سد هم شكست

گفتي كه: « چشم از من بدار، لايق نئي اينجا ، برو

                      اين دل نه جاي هر كسي ، نه جاي تو ،تو، توي پست »

گفتي :« تو را تقصير نيست ، نتوانمت در دل نشاند»

                           اين آخرين حرف تو بود ، حرفي كه بنيانم گسست

آري! بلور عاطفه ، با سنگِ بي مهري شكست

                          اين دل شكسته بود ، باز ، يكبار ديگر هم شكست

يادي كن از تنهائي ام ، زين صيد مانده در قفس

                           آه اي خداي هرچه بود ، آه اي خداي هرچه هست

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1383ساعت 17:40  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

نوازش...

 

یه شب چراغ عشقتو دوباره خاموش می کنم

اینبار برای همیشه تو رو فراموش می کنم

نمی ذارم تو خاطرم رنگ خیالت بمونه

رو شونه های ساحلم موج نگاهت بمونه

صدای قلب من حالا دیگه دوست ندارمه

از تلخی گذشته ها هر چی بگم بازم کمه

غروب که از راه می رسه عشقتو یادم میاره

اما دیگه تموم شده بین من و تو دیواره

یه روزی لحظه های من لبریز خواهش تو بود

رو پیکر خستگیام دست نوازش تو بود

چه زود گذشت روزایی که به قلب خسته جون میداد

نگاه گرمی که به من آسمونو نشون میداد

حالا دوباره قلب من نوازش تو رو میخواد

اون لحظه های روشن لبریز خواهش رو میخواد...

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1383ساعت 22:42  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  | 

جام ونگاه

  جام رو ميــــذارم رو ميز به سـرخي مايع تو ليوان نگاه مي کنم----------------به چشـماي تو نگاه ميکنم---------------چيزي که منو مست ميکنه اون مايع قرمز نيست----------------------چشــمـــهاي توئه !-------------يادتـه بهت گفـــتم چشات مثل يه شراب شبونه ميمونه ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1383ساعت 19:25  توسط یعقوب افراسن متخلص به سوته دل بوشهر  |