گلايه
همیشه از نبودنت نوشته ام برای تو
ز دوری و فراق تو فزونی جفای تو
نمانده جز گلایه ها دگر به شعر و دفترم
بیا امید بودنم که گویم از وفای تو
اگر چه دوری و جدا نمیروی زخاطرم
به جان عاشقت قسم نمیکنم رهای تو
به این سرودن از فراق و این گلایه ها قسم
نمانده آرزو به دل جز حسرت لقای تو
اگر چه نارفیق غم همیشه بوده یار من
ولی غمین نبوده ام چنین که در ورای تو
کبوتر محبتت ز بام من پریده است
به ما نظر نمیکند چرا دو دیده های تو
نمیکنی تو یاد من نبوده ای کنار من
نیامدی که سر نهم دمی به شانه های تو
بیا به سوی خانه ام که قصر بودنت شود
بدون تو چه خانه ای خرابه قفای تو
نصیب من زعشق تو اگر چه جز گلایه نیست
بیا برای دیدنم به دیده جای پای تو
فراق اثر نمی کند نمیروی ز خاطرم
مگر که جان بگیریم زسر شود هوای تو
همیشه در نبودنت به سینه زانوی غم است
بیا و سر به سینه نِه که غم رود زجای تو
تمام جای خالیت زبی کسی پر است و بس
بیا که بشکند سکوت دل صدای تو
دگر به بستر این دلم نفس شماره میزند
دوای درد این دلم کجاست بوسه های تو
بیا که دست در موی تو ببوسم آن دو لاله را
که نیست جای بوسه ام بجز به گونه های تو
اگر تو آمدی دگر گلایه ای نمیکنم
که پر شود ترانه ها از عشق بی ریای تو
اگر نظر کنی به من دو عالمی مرا بی است
وگر قبول دل کنی که میشود فدای تو